به نام خدا....
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود مینالد.
جغد میخواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
میتراود ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
سهراب سپهری
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 16:16 توسط یکی از یک گوشه دنیا..|
به نام خدایی که وجودم همه از اوست.......
امروز جمعه است ....دو روز میشه که داداشم مسافرته ...با اینکه اگه باشه هم دل خوشی ندارم ولی
نبودنش هم نمی خوام.... یه بنده خدایی یه بار بهم گفت :چیزی که خودت عرضه نداری باشی از
بقیه هم انتظار نداشته باش خودمون نمیتونیم همه چی تموم باشیم از بقیه انتظار داریم؟؟
این میشه کلاف سر در گم خواستن و نخواستن ها!!!
اما خداییش در این مورد نمی تونم منطقی رفتار کنم.. خواه ناخواه تو رفتاره ی روزمره وبرخوردها پیش میاد...
شده عادت....شده عادت که میدونی دردت چیه و نتونی درمانش کنی...
شاد باشید!!!!!
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 18:14 توسط یکی از یک گوشه د
برچسب: انتظار,داریییییییمزیاد,
نویسنده: نیکا توکلی